سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

بلور نازک احساس

خیالت به عطر نارنج

در خیابان های شیــراز می ماند

آه که چه طعمیست

نامــت در دهــانم

صدایم که میزنی

د لـــم نارنجستان کوچکی است

پر از شکوفه های تو...

 


مارال اصلانی

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 95/2/14ساعت 6:0 عصر توسط زهــــرا & روشنـــک نظرات ( ) |


نه! نگفتم دوستت دارم ولی جانم تویی

خالق هر لحظه از این عشق پنهانم تویی


-با نگاهت داغ یک رویای شیرین بر دلم

می نشانی تا بفهمم حکم ویرانم تویی


بیقراری میکند در شعر هم رویای تو

باعث بی تابی چشمان گریانم تویی


آمدی تا من فقط مومن به چشمانت شوم

ربّنا و آتنای بین دستانم تویی


گرگهای چشم تو، آدم به آدم می درند

من نمیترسم از آن وقتی که چوپانم تویی


عشقِ دورم از کجای قلعه ام وارد شدی؟

که ندیدی در حریمم، ماه و سلطانم تویی


درد یعنی حرفی از نام تو در این شعر نیست

من غلط کردم نگفتم دین و ایمانم تویی


نه زلیخا هم نمیفهمد همین حال مرا

تا جهنم میروم حالا که شیطانم تویی


در غزلهایم شکستم، ذره ذره...راضی ام

منزوی باشم، نباشم،حرف پایانم تویی


تا قیامت در میان سینه حبست می کنم

تا قیامت حسرت چشمان حیرانم تویی


پویاجمشیدی

 


آمدی تا من فقط مومن به چشمانت شوم

ربّنـــا

و

آتنای

بین دستانم تویی

.

.

پویا جمشیدی


 

 

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 95/2/14ساعت 5:54 عصر توسط زهــــرا & روشنـــک نظرات ( ) |

 

تمامِ دنیا باید خلاصه شود

در یک چهاردیواری

پر از گــلدان و عطــر و عشــق

تمامِ خوشی باید خلاصه شود

در صدایِ پایی که از راه پله ها

به سمتِ خانه می آید

 و دخترکی که پشتِ در

یک بارِ دیگر خودش را در آینه برانداز می کند

یک لبخند می زند

و بی آنکه منتظرِ زنگِ در باشد

در را باز می کند

خوشبختی یعنی

اشتیاقِ دیدنِ چشمهایِ منتظر

و یک خسته نباشید

از زبانِ کسی که با فکرش

تمام مسیر را میان‌بُر زده ای...

زندگی یعنی اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد...

تو بجایِ او بخندی تا خدا فردایتان را رنگین کمانی کند.

.

.

عادل دانتیسم

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 95/1/29ساعت 7:46 عصر توسط زهــــرا & روشنـــک نظرات ( ) |


مَرد آنست که در عشق صداقت دارد

در رَهِ منزلِ لیلاش، شهامت دارد


مرد آنست که در قهر وُ جدایی حتّی

از عزیزش همه جا قصدِ حمایت دارد


مرد آنست که وقتی دلِ او درگیر است

در نه گفتن به هَوس، دستِ صِراحَت دارد


مرد آنست که وقتی گُلِ او غمگین است

در به رقص آورِیَش، سازِ درایت دارد


مرد آنست که حتّی جسدِ بی جانش

با رَقیبان سرِ معشوق، رقابت دارد!


"ای که از کوچه معشوقه ما میگذری"

چشم درویش بکن! عشق، قِداسَت دارد

.

.

محمد صادق زمانی

 


گر همسفر عشق شدی ، مردِ سفر باش

 

ورنه ره ِ خود گیر و یکی راهگذر باش !

.

.

محمد علی بهمنی


 

 

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 95/1/27ساعت 6:45 عصر توسط زهــــرا & روشنـــک نظرات ( ) |

 

دوست داشتنِ " تو "

مـــــرا زیبــا می کند

آنگونه که گل سرخی، موهایم

و لبخنـــدی لبهایم را !

با هر " دوستت دارمِ " تو

دختری به گیسویش گلی سنجاق کرده

در آیینه لبخند میزند...

.

.

.

سارا عبدی

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 94/12/25ساعت 12:27 عصر توسط زهــــرا & روشنـــک نظرات ( ) |


دربِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت...

آنقدر که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی.

کلاس 106 خیلی جای دنجی بود.

انتهای راهرو بود،کوچک و نقلی..

 انگار دوستانت را دعوت کرده ای اتاق خودت!

من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد.

اما قضیه برای او متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد.

اصلا شاید برای همین بود که این کلاس انقدر برایم خواستنی جلوه میداد.

" آن روز یادم هست امتحان داشتند از آن سخت هایش..."

غرغر درس نخواندن و سخت بودن امتحانش را از روزای قبل برایم شروع کرده بود.

وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود..

رفتم در کلاس و از پشت شیشه درون کلاس را نگاه کردم..

استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ...

خودکار را میذاشت روی میز،دو دستش را میذاشت روی پیشانی و به زمین زل میزد...

نمیدانم چرا ! اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم :

ببین ! این امتحان که هیچ " تو" اگر از دنیا هم بیفتی " من " با " توام "...



سرت را بالا بگیر بلامیسر جان.


دلم میخواست تا جایی که حراست دانشگاه ما را از هم جدا میکرد بغلش کنم.

دلم میخواست یقه استادش را بگیرم و بگویم :

اخه مرتیکه یلاقبا تو دلت میاد که انقد فلانی جانم را ناراحت کنی؟؟؟

دلم میخواست ساعت برنارد داشتم و زمین را نگه میداشتم

و تمام برگه اش را از روی دست این و آن پر میکردم...

رفتم سمت بوفه و از اکبر آقایمان دو عدد چای و دوعدد هوبی و یک برگه آچهار گرفتم.

روی کاغذ نوشتم :

" ولش کن امتحان رو بیا چایی با هوبی "

رفتم پشت در به بغل دستی اش گفتم صدایش کند..

کاغذ را نگه داشتم لب شیشه برای چند لحظه و بعد نگاهش کردم

همه اون عصبانیت تو یک لحظه رفته بود و داشت میخندید...

از ان خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود...

رفتم روی پله نشستم و چند دقیقه بعد اومد بیرون و کنارم نشست..

چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه نگاهم کند گفت:

من تو رو نداشتم چه میکردم ؟؟؟

میدانی تصدقت روم...

خیلی دلم میخواهد بدانم

همه این سال هایی که مرا نداری...چه میکنی؟!!!

همین...!!

.

.

.


بیستم اسفند 94

پویان اوحدی

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 94/12/25ساعت 12:16 عصر توسط زهــــرا & روشنـــک نظرات ( ) |


ازتو حرف میزنم

چنان " نوبرانه " می شوم،

که " بهار " هم

دهانش آب می افتد...!

.

.

.

احمد شاملو

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 94/12/21ساعت 12:18 عصر توسط زهــــرا & روشنـــک نظرات ( ) |

   1   2   3   4      >

 Design By : Pichak